هیچ
ادم دستش به نوشتن نمیره از فوادی بنویسی که هنوز ۳۰ سالش نشده و نامزدش هنوز بعد از سه روز منتظره زنده بودنش پدرش که پیر کوه جز اولین ایرانیه که اورست و هیمالیا و دیده در برابر خشم کوهستان کاری از دستش نمیاد از عروس و دامادی که تنها چند ماه از عروسی شون میگذره و از بسر ۳ ساله ای که منتظر پدرشه که توی پیست اسکی کار میکنه و با ماشین بزرگش برفارو میکوبه .از خودمون بگم که هر لحظه که میگذره میفهمیم عمق و گستردگی این بهمن چقدره وقتی می بینیم لودر جاهای رو که ما دیروز تا ۳ متر سونتاژ کردیم تا ۱۵ متر میکنه و یا وقتی که میبینم سنگی که به بزرگی یه ماشین مث میخ تو زمین رفته و کل چیزی که از برف کوب پیدا شده یک دهم وزنش نمیشه. اما وجدان لعنتی اذیتم میکنه میترسم بعدا که برفا اب شد اجساد همون جایی پیدا شه که من جستجو کردم پس میلم و با تمام قدرت میزنم تا شرمنده پدر و مادر و همسری نشم و شاید انتظارشون زودتر تمام بشه ... جمعه ساعت سه رسیدم به پیست اما ۱۱ شب پای اومدن نداشتم . دوروزه ۸ صبح میرم و تا غروب افتاب با بچه ها میگردم اما با این که خسته ام اما دلم نمیذاره که نرم اونجا شاید این انتظاری که توی این کابوس ایجاد شده تموم شه ... خسته تر از اونم که عکسارو بزنم وقتی که جستجو تموم شد میزنم ...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 21:8 توسط ع.رضاپور
|